بهترین خاطره زندگیم...
سلام به همه عزیزان از همه باب ت این همه تاخیر عذر میخوام باورم نمیشه که بالاخره نوبت من رسید که خاطره زایمانم رو بنویسم بریم سراغ اصل مطلب شب قبل رو به سختی تونستم بخوابم از خوشحالی و هیجان و استرس خوابم نمیبرد به زحمت ساعت 2 خوابیدم ساعت 5 همسری بیدارم کرد حالا خوابم گرفته بود اساسی از خواب بیدار شدم نمازم رو خوندم بعد حاضر شدم آخرین عکسای یادگاری رو تو اتاق گل پسری انداختیم ساک خودم و رسا برداشتیم همسری از زیر قرآن ردم کرد رفتیم دنبال مامان و خواهرم تا به اتفاق بریم بیمارستان بابا هم میخواست بیاد که با کلی اصرار تونستم راضیش کنم که فعلا...
نویسنده :
مامان رسا
19:58




